» داستان ویروس و چند سوال آموزنده

داستان ویروس و چند سوال آموزنده

بسم الله الرحمن الرحیم


روی تختم دراز کشیدم و دستم را زیر سرم گذاشتم و به تکان خوردن درخت زیتون تلخ بزرگی که گوشی حیاط بود خیره شدم. یا اعصاب من ضعیف شده بود یا سرایدار ساختمان مطب واقعا کارش را درست انجام نمی‌داد. بحث بحث انتظار است، وقتی بلند می شود و بدون اینکه من حرفی بزنم قول می دهد و قسم می خورد که هرگز هیچ جونده ای آنجا نخواهید دید و همچنین برای مدتی کارش را بخوبی انجام می دهد، آدم انتظارش بالا می‌رود و با اینکه در حاشیه شهر و خانه های پایینی و حاشیه ای دیدن موش کاملا امری عادی است اما همه توقع دارند در مطب یک پزشک موشی دیده نشود. داستان آنجایی ناراحت کننده شد که درست زمان شلوغی مطب و هنگامی که ماموران بهداشت برای نظارت بر بهداشت مطب، به آنجا آمده بودند، موش نیمه جانی گوشه اتاق انتظار اینطرف و آنطرف تلو تلو می‌خورد و صدای مراجعه کنندگان و بچه هایی که از موش می ترسیدند را بالا برد. بنظر می رسید موش بیچاره از سم مخصوص جوندگانی خورده باشد که استفان، سرایدار، گذاشته بود. وقتی صدای مراجعه کنندگان و ماموران بهداشت بالا رفت، بر سر استفان فریاد کشیدم که این موش اینجا چکار می کند و او هم در حالی که سراسیمه ایستاده بود گفت آقای دکتر حاضرم قسم بخورم که تمام تلاشم را کردم که بگیرمش اما فرار کرد و بعد هم با جارویی که دستش بود موش نیمه جان را کشت. یک نفر اعتراض کرد و معتقد بود که نباید موجود زنده را کشت اما یک نفر دیگر ابراز رضایت کرد و یکی دیگر از مراجعه کنندگان نیز حالش بهم خورد. هرکس واکنش خاصی نشان می داد.به اتاقم بازگشتم حالا باید منتظر کنایه های ماموران بهداشت می بودم و البته این عادی بود، پولی می گرفتند و همه چیز را فراموش می کردند.

کارشان همین بود. حقوقشان کفاف نمی‌داد پس بجای آن رشوه می گرفتند و زندگیشان را می گذراندند.

بیمار بعدی که وارد اتاق شد حال و حوصله حرف زدن هم نداشت علائم سرماخوردگی داشت و پشت سر هم سرفه

می کرد. به همراهش گفتم نیازی به آوردنش نبود، تنها چند داروی سرماخوردگی برایش نوشتم و آنها هم تشکر کردند و رفتند.

راهنمای جستجوی اعداد در سایت [اعداد فرشته] مطلب مرتبط راهنمای جستجوی اعداد در سایت [اعداد فرشته]

وقتی از مطب خارج شدم و می خواستم که به خانه بازگردم جنازه موش دیگری را پشت در خروجی دیدم،بیشتر که دقت کردم متوجه شدم که آن موش هنوز کاملا نمرده بود و بعد از چند ثانیه که به او خیره شدم آرام تکان خورد و دقیقا مثل چند نفر از بیمارانم که حال و حوصله راه رفتن نداشتند، تلو تلو خورد و این طرف و آن طرف رفت و ناگهان استفان از راه رسید و با جارویش موش را کشت!

- بمیر، موش کثیف! خسته نباشید آقای دکتر! این را استفان گفت من هم به موش اشاره ای کردم و گفتم تو هم خسته نباشی استفان عزیز!

خداحافظی کردم و به سمت خانه چند نفر از بیمارانم که حالشان چندان چنگی به دل نمی زد و پولی برای مطب رفتن نداشتند حرکت کردم

آقای" مک کین " اولین نفری بود که به او سر زدم، بعد از او به خانه جناب جورج پاپاندرئو رفتم، آقای پاپاندرئو حالش اصلا خوب نبود، دیابت داشت و حالا انگار همان سرماخوردگی ای را گرفته بود که چند نفر از بیماران امروز داشتند. به سختی نفس می کشید و سرفه می کرد، تمام اعضای بدنش درد می کردند و نمیتوانست تکان بخورد و به عبارتی دیگر حال نداشت که از جایش بلند شود، به شدت سرفه می کرد و علائمی که داشت باعث تعجبم بود، سرماخوردگی نبود و علائمش با آنفولانزا هم فرق داشت. نمی‌دانستم چه دارویی باید تجویز کنم بنابراین چند مسکن و داروی سرماخوردگی برایش نوشتم و از خانم پاپاندرئو خواستم آنها را برایش تهیه کند. ترجیح دادم بعد از آقای پاپاندرئو سراغ کس دیگری نروم.

آن روز تمام شد و طبق توقعی که داشتم روزهای بعد تعداد افرادی که به همان سرماخوردگی مبتلا شده بودند بیشتر و بیشتر شد.

به شهردار نامه نوشتم و توضیح دادم که انگار بیماری جدیدی در حال شایع شدن است و جناب شهردار هم در جواب نوشتند که در این دوران که علم چنان و چنین است هیچ بیماری شایع نخواهد شد.

روز به روز تعداد بیماران بیشتر و بیشتر می شد، روز پنجم از زمانی که من و تعدادی از پزشکان دیگر متوجه بیماری جدید شده بودیم

مطب ها پر شده بود از بیمارانی، که انگار قطار قطار روانه مطب ها می شدند. حاشیه شهر اوضاع بدتر بود

روز ششم یا هفتم بود که خانم پاپاندرئو سراسیمه وارد اتاق شد و خبر فوت آقای پاپاندرئو را به من رساند، ترس تمام وجودم را گرفت. بیماری جدیدی پیدا شده بود که هیچکس نمی‌دانست چطور کنترل می شود،چیست و از کجا امده است؟

اما بدتر از این، آن بود که کسی متوجه خطر نبود تا اینکه آقای شهردار هم بر اثر همین بیماری جانش را از دست داد، تازه انگار مسئولان شهر متوجه خطر شدند، نامه نگاریها به مسئولان کشور شروع شد و بعد از مطمئن شدن مسئولان بالا دستی دروازه های شهر بسته شد و شهر به قرنطینه کامل رفت. کسی حق خروج نداشت، هیچ محصول کشاورزی صادر نمی شد. فورا جلسات متعددی برگزار شد و شهر در عرض دو روز به قبرستان مبدل شد. سکوت تمام شهر را گرفت ولی حالا بیماری همه جا پخش شده بود...

پایان

سوال اول ؟!

چرا آقای دکتر از دست استفان عصبانی شد؟


در داستان مستقیما به علت ناراحتی دکتر از دست استفان یا همان سرایدار مطب اشاره شده است.

استفان در انجام کارش کوتاهی کرده و جوندگان کوچک یعنی موش ها

را از مطب دور نکرده بود. همه از او انتظار داشتند که موش ها را از مطب دور کند. این وظیفه او بود اما چرا دکتر عصبی شد؟ چرا گاهی ما از دست کسی عصبی و یا دلخور می شویم؟

بقول آقای دکتر، بحث بحث انتظارات و توقعات ماست، اگر آقای دکتر توقع نداشت که استفان موش ها را دور کند و این وظیفه او نبود، آیا باز هم از دست او عصبانی می شد؟

گاهی ما بیخود و بی جهت از دیگران توقع و انتظار داریم و زمانی که نمی‌توانند انتظارات ما را برآورده کنند، سبب دلخوری ما خواهند شد

و این انتظارات از ما مرد یا زنی اخمو و ناراحت می سازد و چه کسی از یک آدم اخمو و کدر خوشش می آید؟

بقول دکتر هلاکویی "No body is coming". یعنی انتظار هیچکسو نداشته باشید. هیچکس به داد شما نخواهد رسید. اگر این بحث توقعات و انتظاراتتان را از بین ببرید زندگیتان چند درجه ای بهتر خواهد شد

چراکه دیگر کمتر عصبانی خواهید شد و کمتر بدعنق و اخمو خواهید بود و کسی که کمتر عصبانی شود، بهتر تصمیم می گیرد و در نتیجه زندگی بهتری خواهد داشت.


سوال دوم


هنگامی که استفان موش را کشت، واکنش حاضران چه بود؟


یکی حالت تهوع گرفت، یکی از اینکه موجود زنده ای را کشته بودند، عصبانی شد و دیگری از مردن موش رضایت داشت و خوشحال شد.

به این حالات توجه کنید! چه می فهمید؟ تفاوت ها! دنیای ما دنیای تفاوت هاست. برای یک زندگی بهتر باید بتوانیم دیگران را درک کنیم و با تفاوت های آنها کنار بیاییم. بهتر است یاد بگیریم که به دیگران احترام بگذاریم. اگر ما می توانستیم کمی خودمان را بجای دیگران بگذاریم و کمی آنها را بیشتر درک کنیم، هرگز از کار کسی متعجب و عصبی نمی‌شدیم و چون این درک کردن دیگران، کار دشواری است پس بدون کم و کاست یاد بگیریم به دیگران تا حد معقول احترام بگذاریم. مودب بودن و محترم بودن گنج بزرگی است که اگر بتوانید به آن دست پیدا کنید قطعا چند درجه ای زندگی شما را بهتر و متعالی تر خواهد بود.


سوال سوم


وقتی آقای دکتر به جناب شهردار نامه نوشتند، واکنش شهردار چه بود؟


شهردار به پیشرفت علم و چنین و چنان بودنش اعتماد کرده بود و در نهایت جانش را از دست داد. دقیقا مشکل همینجاست، اعتماد بیجا و قناعت پیشگی افراطی، مرگ پیشرفت است.

هرجا که قانع شدیم دیگر جایی برای رشد و پیشرفت نگذاشته ایم. بله درست است که قناعت پیشگی امری توصیه شده می باشد و از طمع جلوگیری می کند اما نه هرجایی! ما نباید در مسئله آزادی و آزادی خواهی قانع شویم چون اگر قانع شدیم باید خودمان را برای زندانی بودن آماده کنیم. نباید در یادگیری و علم آموزی قانع شویم و...

باید یاد بگیریم که هر نکته جایی و هر نقطه مکانی دارد.

بقول حمید لولایی در سریال خانه بدوش، ماست ها را در قیمه ها نریزیم. اینکه بتوانیم درست و بجا اعتماد کنیم هم امری لازم و مهم است. عقلتان را بکار بیندازید و باهوش باشید و این سخت نیست. تنها کافیست که بیجا اعتماد نکنید. اصلا در این امر اعتماد کردن خیلی حریص و سفت و سخت باشید ولی باز هم افراطی نباشید گاهی برخی از اطرافیان و فرزندانمان برای کمی پیشرفت به کمی اعتماد شما نیاز دارند. قبل از هر اقدامی خوب فکر کنید و تمام احتمالات را در نظر بگیرید و گاهی منتظر همان احتمالاتی باشید که به وقوع پیوستنشان دور از انتظار است. مثلا گاهی فکرش هم را نمی کنید که همسرتان بهتان خیانت کند ولی این امر اتفاق می افتد پس مراقب باشید. این بحث اعتماد باز نیازمند آن است که یادآوری کنم هر نکته جایی و هر نقطه مکانی دارد.


به امید زندگی بهتر



خانه ای که جلال با عشق برای سیمین ساخت مطلب مرتبط خانه ای که جلال با عشق برای سیمین ساخت


بازدید سایت خود را میلیونی کنید
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


درمان انواع بیماری ها با دستگاه آب قلیایی دکتر هلث درمان انواع بیماری ها با دستگاه آب قلیایی دکتر هلث مشاهده